خرید بک لینک

دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ایداشتم همه آدم ها را

دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور میکردم و از زن "تناردیه" کینه به دل

می گرفتم


... مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر"هاچ" گم نشود...

دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم

از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال"وروجک" می گشتم

تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود

دلم برای خدا تنگ شده ...

خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...

...شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و اورفت ...!!!



اومدم بنویسم خیلی شبیه حیـــوون ها هستی,
امــــــا …..
وقتی یاد نجابت اسب افتادم
وقتی یاد وفاداری سگ و اون نگاه مهربونش افتادم
وقتی یاد نهنگ افتادم که به جفتش تا آخر عمرش وفادار میمونه

...وقتی یاد شیر افتادم که اگر گرسنه نباشه ، شکار نمی کنه
...
وقتی یاد قو افتادم که غرورش رو خیلی دوست داره
وقتی یاد مرغ عشق افتادم که بدون جفتش میمیره
به خودم گفتم خیلی نامـــردیه تـــو رو به حیـــوونتشبیـــه کنـــم...




تورا باید نوشت وگذاشت

وسط همان شعرها وقصه هایی
... که ازشان امدی



میشه یه ذره حقیقت پشت “فقط یه شوخى بود”

یکم کنجکاوى پشت “همین طورى پرسیدم”

قدرى احساس پشت “به من چه اصلأ”


یکم خرد پشت “چه میدونم”

و اندکى درد پشت “اشکال نداره” هست…



برچسب: نویسنده: حامد...$ تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1391 ساعت: 19:29

صفحه بندی